از لبت می چکد اندیشه ی مستی و جنون
و نگاهت به عطشناکی در یا چه ی خون
پس نخور بغض گلو را و نگو چیزی نیست
رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون
از لبت می چکد اندیشه ی مستی و جنون
و نگاهت به عطشناکی در یا چه ی خون
پس نخور بغض گلو را و نگو چیزی نیست
رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون
تا به کی گوشه ی تنهایی خود بنشینم
یعنی انگار که از دوری تو غمگینم
واژه ای گم شده از دفتر تقدیرم که
زیر یک منگنه افتاد صدای سینم
پشت چین جبروت تو خدا پنجره داد
و من از منظر خشم تو فقط می بینم
باید از تیر رس چشم قضا بگریزم
بیش از این طاقت تردید ندارد دینم
با خدایی که پس چشم تو پیداست هنوز
نکند شائبه ای سر زند از آیینم
فصل اندوه من و خاک شکوفا شده است
و به یمن لب باران عطشی رنگینم
به همه گفته ام از درد خودم می سوزم
و بهانه ست که از دوری تو غمگینم
بهار آمدنت را به خون مزین کن
خدا شو امشب و ظلمت نصیب دشمن کن
نگاه سبز خدا را به خیمه ها بسپار
زبان سرخ زمین را ز آه الکن کن
وآبهای عطشناک این جهان را گاه
به گوشه چشم خیالی دچار ماندن کن
ز شعله ای که ز گهواره ی علی بر خاست
جهان کور عرب را هماره روشن کن
نیاز تشنگی جاری جهنم را
ز داغ خون جگر کربلات ایمن کن
درون تیره ی تردید من زنی کوفی ست
مرا به دعوتی یک - دو نامه خواندن کن
و نامه ها همه تنها بهانه ای پوچند
تو عهد روز ازل با خدا مبرهن کن
ز آیه های عبودییت محمد <ص> باز
طنین عرش خدا را تبارک- احسن کن
زخم دل ما نشانه ای داشت عجیب
این کور و کری بهانه ای داشت عجیب
ما غرک ربک الکریمت الحق
پشت لب موج خانه ای داشت عجیب
از زخمه ی این مار تنم رنجور است
در هجمه ای از منم منم محصور است
این مار و من و من و من و من حوا
در جامه ی اضداد تنت ناجور است
ما تشنه ی نام و نان و تنبور شدیم
با هر کلک و بهانه ای جور شدیم
از باور ابلیس فراتر رفتیم
وقتی که طناب دار منصور شدیم
آزرده از غبار غم آمد به شهر تا...
در غربت هوای تو گردید مبتلا
از صحن چشمت آیه ی ایمان چشید و بعد
بر خاک پای زائرتان کرد اقتدا
یک گوشه از نگاه شما بس نشست و هی
چادر کشیده روی غبار نشسته را
از یک سکوت مشغله داری نهیب زد
فواره ی غمی که جسارت نداشت تا......
باید دهان درد زبان کام می گرفت
لکنت گرفته شعر گره خورد ماجرا
آقا....سکوت هق هق تنهای اش شکست
پر زد صدا از آه گلو تا خود خدا
مثل کبوتری که لب حوض بی قرار
بی تاب رفتن از لب ....تا گنبد طلا
در طول چشمهای شما قد کشیده بود
پر زد کبوتر نگرانیش بی هوا
در آستان مهر شما درد الکن است
انفاس قدسی حرمت می دهد شفا
نقاره دم گرفت نسیمی خزید و زن
برخاست تا نماز کند رافت تو را
مدادم روی هر سطری چو سنگی سرد می ماند
شکسته وزن شعرم راوی این درد می ماند
نمی دانم چه حکمت بود در حزن آفریدن ها
چرا این تحفه ها از غیب بی همدرد می ماند