غزل
جمعه, ۱۸ مهر ۱۳۹۳، ۰۷:۲۱ ق.ظ
من شاعر لحظه های بارانی خویشم
آلوده به شبهای پریشانی خویشم
در پشت بهاری که لبش بوی خزان داشت
من زردترین واژه ی پنهانی خویشم
شاید که به عطر تنت عادت نکنم باز
دلبسته ی از خویش گریزانی خویشم
آغشته به تکرار ز تو دست کشیدن
چون ذره فرو رفته به نادانی خویشم
در شک و یقین گذرای نگهت باز
با چشم ترم در شب بارانی خویشم
این گونه به من سنگ نزن تا که پرانیم
خود خسته ی این بی سرو سامانی خویشم
۹۳/۰۷/۱۸